اجتماع

خاطرات سربازان که در انتظار نان و اسلحه بودند

دقیقأ ماه آگست سال ۲۰۱۰ بود و من آنزمان دربخش حاکمیت قانون، همکار جامعه جهانی بودم که از ولایت بامیان به ولایت میدان وردگ سفرکردم. دریکی از روزهای اقامت مان در آنولایت، زمانیکه با سربازان پولیس ملی روی تشخیص چالشها ومشکلات آنها صحبت میکردم، یأس وناامیدی در چهره های معصوم ایشان به آسانی قابل درک بود اما درگفتار ایشان، صبر، استقامت و شجاعت موج می زد. وقتی از آنها پرسیدم که بزرگترین مشکل آنها چیست، بسیار مظلومانه برایم جواب دادند که نبود نان و اسلحه. عزم آنها راسخ اما شکم ایشان گرسنه و دست ایشان خالی بود.

آنها فکرمیکردند من همه کاره وبا صلاحیت ام و هرچه بخواهم میتوانم انجام بدهم. باهمین مفکوره، با کمال احترام وکم جرأتی، ازمن میخواستند که فقط شکم ایشان را سیرنگهدارم و مهمات کافی در دسترس ایشان قرار دهم در غیرآن همه ایشان نابود خواهند شد.

اما من ضمن آنکه میدانستم که زود و یا دیر آن قامت های بلند، و چهره های بشاش و پرغرور آنها نقش برزمین خواهدشد، و گلگون کفن به سوی خدا خواهندرفت، جهت رفع مشکلات آنها، شتابزده به دفترفرمانده امنیه آنولایت رفتم. آنزمان، جنرال حقنواز حقیار فرمانده امنیه بود. ساعت حدودأ دو بعدازظهر بود و سکرتر جنرال حقیار مرا به دفتر جنرال رهنمایی کرد اما گفت جنرال صاحب نماز میخواندباید چندلحظه منتظر بمانم.

بعدازچنددقیقه انتظار، جنرال حقیار وارد دفتر اش شد و بعداز احوالپرسی، و نوشیدن چای سبز، به جنرال گفتم، “جنرال صاحب، سربازان پولیس ملی و پولیس محلی، شدیدأ ناراحت اند، و ازگرسنگی و عدم موجودیت اسلحه ومهمات کافی، جدأ شکایت دارند. اگر روی این دو موضوع توجه جدی صورت نگیرد، آنها تلف خواهندشد”.

جنرال حقیار با دقت به حرفهایم گوش داد و گفت، “تمام مشکلات آنها را درک میکنیم، پلان وبرنامه منظم هم داریم، اما مشکلات در مرکز است. وزارت داخله به مکاتیب و تقاضای ما جواب نمیدهد به این خاطر، ما هم ناراحت هستیم ونمیدانیم که سرنوشت ما چی خواهدشد”.

من برایش دوستانه گفتم جنرال صاحب، ” این جوانان که یونیفورم نظامی برتن داشتند، فقط نان و اسلحه میخواهند نه رتبه ومنصب. اینها مثل من وخودت فامیل، پدر، مادر، خواهر وبرادر دارند. دوست دارند که زنده باشند و زندگی کنند اما اگر توجه نکنید، قسم بخدا شهید میشوند، این ظلم است که این همه جوانان تازه نفس، با همت وبا اراده به این آسانی نیست ونابود گردند”.

جنرال حقیار برایم گفت، درشرایط فعلی هیچ امکان همکاری وجود ندارد. وقتی جنرال حقیار ازعدم همکاری صحبت میکرد، آن چهره های معصوم، وقلب های تپنده ایشان در انتظار نان واسلحه، در ذهنم مجسم شده بود و یک به یک حرفها وصحبت های ایشان را تکراری به یاد می آوردم اما کوچکترین اقدامی درتوانم نبود.

بعداز چندلحظه سکوت، از دفترجنرال حقیار مرخص شدم و رفتم به پایگاه نظامی آمریکایان که درچند متری فرماندهی امنیه موقعیت داشت. یکی از همکاران آمریکایی مان به نام ایریک واتیکر مسؤلیت هماهنگی را به عهده داشت. وقتی به دفتراو رفتم وعین جریان را برایش حکایت کردم، گفت باید همرای جنرال حقیار صحبت کنیم. وقتی صحبت های حقیار را بااو شریک ساختم، او آنقدر ناراحت وغمگین شد که فکرمیکردم سربازان پولیس ملی، برادران او هستند.

بلاخره بعداز چندلحظه صحبت وگفتگو، باهم رفتیم وبا مسؤل پایگاه یا ممکن فرد باصلاحیت دیگری که نامش را به یاد ندارم، صحبت کردیم. او تلیفونی با حقیار صحبت کرد، و برای مان گفت که مشکل حل میشود. ضمن آنکه آمریکایان تلاش های خودرا کردند اما من هنوز هم باورمندبودم که دیگر چهره های مبارک ومظلوم سربازان که در انتظار نان واسلحه بودند را نخواهم دید. میدانستم که آنها یکی پی دیگری، خون های مقدس ایشان را خواهند ریخت، و بخاطر رهبران بزدل، سُست عنصر وفاسد، باشکم های گرسنه ودستان خالی، جان به جانان تسلیم خواهندکرد.

نوت: بعدازآنکه خبرشهادت وتیرباران شدن نظامیان کشور را شنیدم، بی نهایت دردمند و اندوهگین شدم وبعدازهفت سال، این خاطره تلخ دوباره به ذهنم تازه شد. یاد آن مردان پرغرور وهمت بلند گرامی باد.

با ابراز تسلیت،
محمدجواد رحیمی