تازه های ادبیات

جهانِ رُمان های رهنورد زریاب

حسین فخری

اعظم رهنورد زریاب با چاپ و انتشار بیشتر از صد داستان کوتاه و رُمان های گلنار و آیینه، شورشی که آدمیزادگکان و جانورکان بر پا کرده اند، چارگرد قلا گشتم، و اثر تازه شان درویش پنجم به هرحال ابعاد داستان نویسی را در کشور گسترش داده است. آدمها و شخصیت های تازه و گوناگونی را به جهان داستان عرضه کرده است. زبان داستان کشور را اعتلاء بخشیده و به تشریح و تحلیل زوایای نهفته روح آدمی توفیق یافته است.
نویسنده در ده سال پسین به سرعت مجذوب هنر نو و به ویژه ریالیسم جادویی گابریل گارسیا مارکز شده است. گلنار و آیینه، چارگرد قلا گشتم، شورشی که آدمیزادگکان و جانورکان بر پا کردند و درویش پنجم و برخی از داستان های کوتاه شان مانند مار های زیر درختان سنجد از این شمار اند. در این آثار تلاش برای ایجاد نوع تازه‌یی از داستان که با افسانه ها و اساطیر و باور های فلکوریک به هم آمیخته، کاملاً مشهود است. رهنورد زریاب در این آثار در بند واقع نمایی نیست. در دنیای افسانه‌یی او وقوع حوادث شگفت آور و دور از ذهن و آمیزش تاریخ و فلسفه، امری بدیهی به شمار می‌آید.

رُمان گلنار و آیینه تصویریست از زندگی یک رقاصه. رقاصه‌یی به نام ربابه. شاید این رُمان تصویر بسط یافته و جامع‌تری از داستان قدیمی نویسنده به نام رقاصه باشد.
رُمان با توصیف شاعرانه‌یی از گورستان قدیمی شهر آغاز می‌شود. گورستان خاموش در زیر ماه چارده شبه وطنین شنگ‌شنگ زنگ پاهای ربابه زیر درخت توت خسته و غمگین و ترس و دلهره که مردگان گمنام و نامدار گورستان برخیزند.
صحنه داستان کوچه خرابات، زیارت تمیم انصار، پنجه شاه و نظرگاه و چشمۀ خضر است و راوی با ربابه در همین جا آشنا می‌گردد. دختری بلند بالا و سر و قد و لاغر اندامی که لباس آبی رنگ با گلهای سفید به تن دارد. همان دختری که راوی بار نخست در چارچوب پنجره خانه‌یی در گذر خرابات دیده و افسونش کرده است. دیدار ربابه و راوی و چکر و گلگشت شان در زیارت تمیم انصار و پنجه شاه و نظرگاه ادامه می‌یابد و روزی ربابه راوی را سر قبر گلنار مادرش می‌برد و سر گذشت مادر مادر مادرش را که رقاصه دربار مهاراجه لکنهو بوده قصه می‌کند. شبی یا روزی را که به دستور مهاراجه در برابر آیینه می‌رقصد و آیینه تاب نمی‌آورد و می‌شکند. قصر آتش می‌گیرد، همه جا خاک و خاکستر می‌شود و گلنار را پندت نیمن داس استاد پیرش نجات می‌دهد. پس از آن همه رقاصه های خانواده گلنار نسل اندر نسل می‌کوشند تا در برابر آیینه چنین برقصند و نمی‌توانند و سوژه اصلی رُمان را همین ماجرا تشکیل می‌دهد.
راوی رفته‌رفته به خانه ربابه راه می‌یابد. با امیر و خسرو برادران ربابه و نوازندگان دسته او و شیرین خاله اش آشنا می‌شود. عباس هم‌صنفی دانشگاهی راوی شبی در محفل خانوادگی شان و راوی را دعوت می‌کند و ربابه در آن جا می‌رقصد و مرد سیاه‌ مستی می‌خواهد با ربابه برقصد و ربابه نمی‌پذیرد و او ربابه را کنچنی گفته دشنام می‌دهد و راوی و ربابه با مرد درگیر می‌شوند و قهر می‌کنند و شبانه سرقبر مادر ربابه می‌روند و گریستن و رقص و این ها…. بعد سفر هندوستان پیش می‌آید و سالها غیبت و برگشت مجدد ربابه و زوال جوانی و پاچا گردشی‌ها و نابسامانی‌ها و خطرهای دوران جنگهای داخلی و استقرار طالبان….
شخصیت ربابه و عملکرد او در بیشترین صحنه های داستانی با زندگی منطبق است. منظور اینست که هر ذره از وجود او با ذرات زندگی شخصی و حرفوی خراباتیان منطبق است. هم از او وهم از سایر اشخاص داستانی همچون امیر و خسرو برادرانش و خاله اش شیرین. شخصیت های داستان هر وقتی که احضار می‌شوند، سرشار از نیرو و صمیمیت هستند و می‌کوشند که زندگی خاص خود را به نمایش بگذارند. ربابه همچون سایر هنرمندان ساکن در گذر خرابات در قید و فشار بسیار نیست، چون اگر اینطور باشد طرح گسترش نمی‌یابد و داستان به جایی نمی‌رسد.
راوی و ربابه با وجودی که شخصیت ساده داستانی به نظر می‌رسند اما چنان نیست و نمی‌توان آن‌ها را با یک جمله و دو جمله تعریف کرد یا بر اساس یک فکر و یا کیفیت واحد ساخته و پرداخته شده باشند. ربابه اگر چه مانند اکثر رقاصه ها شور و شهوت چندانی در روابطش با راوی بروز نمی‌دهد و هر دو خویشتندار اند و چالشها و موانع اجتماعی را درست درک می‌کنند و به کار می‌بندند، اما عاری از درد و الام شخصی نیستند و نمی‌توان آنها را شخصیت تک بُعدی دانست و در یک جمله تعریف کرد.
خسرو و امیر برادران و نوازندگان دسته و حتا شیرین در رُمان گلنار و آیینه شخصیت های نسبتاً ساده اند و اما ربابه با جامعیت بیشتری در رُمان پرداخت شده و در نتیجۀ آمیزش این اشخاص با یکدیگر، زندگی یک خانواده هنرمند خراباتی به شکل دقیقتر بازتاب یافته و جوش و خروش لازم شان را دارند.
رُمان حتا هنگامی که از مردی بد وشریر و مست و لایعقل سخن می‌راند، می‌تواند رضایت ما را فراهم کند و بر جامعیت صحنه های داستانی و شناخت بیشتر شخصیت های داستانی یاری رساند و آگاهی دهنده باشد. نویسنده در سراسر داستان در پیوند با طرح شخصیت ها، یا نتیجه اخلاقی داستان، محیط و جو داستان و چیزهایی از این گونه کوشیده که همه چیز را به خوبی با یکدیگر وفق دهد. اما این نکته به معنای آن هم نیست که بازندگی روزانه کاملاً وفق دارد و نمی‌توان حقایق روزانه و حقایق داستانی را بکلی یکی دانست.
زبان و نثر نویسنده در این رُمان با وجود سلاست و استواری همیشگی آثار رهنورد زریاب تا حد زیادی نرم و پر انعطاف و داستانی شده، چه در ارایه و توصیف مستقیم صحنه های داستانی و چه در گفت و گو های شخصیت ها و فضا و جو داستانی و ویژگیهای شغلی و حرفوی و اگر از دو سه نابلدی «پرده های طبله و سر گرفتن هارمونیه و…» بگذریم با توانایی تمام عمل می‌کند و به پیشرفت داستان یاری می‌رساند. به ویژه در بخشهای نخستین درخشش و گیرایی خاص خودش را دارد و خواننده را مجذوب و افسون می‌کند.
طرح رُمان در بیشترین موارد انسجام لازمش را داشته و خصوصیات شخصیت های داستانی را در معرض نمایش گذاشته و علاقه و میل خواننده را جلب کرده و او را صحنه به صحنه می‌کشاند و احساسی را که لازمست در او ایجاد کرده و آنچنان او را مشغول و مستغرق می‌کند که تاپایان، رُمان را بخواند و از آن کیف ببرد.
با وجود همه این محسنات اگر رُمان گلنار و آیینه با سفر ربابه و خانواده اش به هندوستان پایان می‌یافت و نویسنده اجازه می‌داد که مابقی ماجرا در ذهن خواننده ادامه می‌یافت و شکل می‌گرفت و بعضی از صحنه هایی مانند گیاه جادویی کشمیر و چکر شهر نو و مواردی از این قبیل در رُمان راه نمی‌یافتند، طرح و ساختار رُمان یکدست‌تر و پیراسته‌تر می‌شد و درخشش رُمان چند برابر افزایش می‌یافت.
رُمان گلنار و آیینه را می‌توان به سهولت در صف آثار ریالیزم جادویی جا داد و ترکیبی است از خیال و واقعیت و خواب و رویا اما در برخی از صحنه ها جنبه ریالیستی آن می‌چربد و در بعضی از صحنه‌ها، افسانه ها و اوهام و اسطوره ها و مسایل جادویی آن. رُمان گلنار و آیینه را می‌توان مانیفیست و دفاعیه محکمی از هنرمندان و رقاصه ها و ساکنان گذر خرابات دانست. محله‌یی که سالها و زمان درازی با ساکنانش در ذهنیت عامه مطرود و محکوم بودند و پا گذاشتن و نام گرفتن از آنها رسوایی و بدنامی را به دنبال داشت.
رُمان گلنار و آیینه آگاهی و دانش عمیق نویسنده را به فرهنگ و هنر و بودیزم هندی نشان می‌دهد و شیفته گی بیش از حد او را به جغرافیای هند و لکنهو و مهاراجه ها و قصرها و دلبستگی های آنان… تا حدی که این شیفته‌گی باعث شده که گهگاهی صحنه های اضافی بر تنه داستان تحمیل شده و یا شتاب زدگی هایی در نگارش داستان پدید آورد و این تا حد زیادی طبیعی هم است و در آثار بزرگان ادب و فرهنگ جهانی هم نشانه هایی از آن را به وضوع می‌توان دریافت.

نویسنده در رُمان شورشی که آدمی زادگکان و جانورکان برپا کردند، فشرده و عصاره آثار و تفکر نویسندگان و شاعران و اندیشمندان بزرگ کلاسیک و معاصر جهان را به طور جالبی چیده و پیوند زده و با دخل و تصرف و کاربرد موضوعات آنها در یک ساختار جدید، موفقیت زیادی به دست آورده است. ساختار رُمان تا حد زیادی جمع و جور است و نویسنده قادر شده که مطالب زیاد و متنوعی را با نظم درونی کنار هم چیده و با یکدیگر پیوند زند، به شکلی که ناجور و التقاطی به نظر نرسند و یکدیگر را تکمیل کنند و اوج داستان، مهمترین حادثه داستان و نتیجه منطقی حوادث جلوه کند.
در این اثر، جوانک خوش پوش و شخصیت اصلی و مرکزی داستان و همراهانش که از بینش های سیاسی و اجتماعی و فلسفی گوناگونی نمایندگی می‌کنند، همه و همه دست به پرخاشگری و شورش و قیام و حتا انقلاب می‌زنند و هنوز حرکت شان به جایی نرسیده که تفاوت ها و اختلافات درونی کارش را می‌کند و حرکت و جنبش از هم می‌پاشد. نویسنده به پیشرفت مقدماتی جوانک خوش پوش که می‌تواند، نماد مبارزه روشنفکران معاصر باشد، دلبستگی نشان می‌دهد. اما این دلبستگی دیری نمی‌باید و بی احتیاطی ها و توطئه های درونی و اختلافات کارش را می‌کند و نهضت و جنبش از درون می‌پاشد و تیت و پاشان می‌گردد.
نویسنده در نتیجه گیری کلی رُمان به فضای همیشگی آثارش وفادار است. یعنی فضای مملو از بدبینی، سردرگمی، سرخوردگی و حتا یاس فلسفی. جهانی که در آن راه نجاتی وجود ندارد. امیدی باقی نمی‌ماند. از جانبی کاربرد حرکت به سوی شمال و پاره‌یی از نماد های دیگر در بخش اخیر، بینش و حرکت خاصی را تداعی می‌کند که در حال شکل گرفتن و بازگشت مجدد هستند؛ اما تشتت و پراکندگی و بی برنامه گی ها سبب می‌شوند که راه به جایی نبرند و یا به عاقبت کار شان پی‌نبرند.
نویسنده در این اثرش همچون بسا آثارش دقت زیادی در کاربرد واژه ها و جمله ها دارد. گرفتار پرگویی و دراز نفسی نیست و این باعث شده که گهگاهی بعضی از شخصیت ها، درون و بیرون شان طور کامل طراحی نشود ولی این صرف مربوط به تکنیک داستان است. اهمیت داستان منوط به عظمت و گستردگی موضوع داستان است. موضوعی که می‌توان آن را کند و کاو و تحقیق و پژوهش افکار و عقاید اندیشمندان بزرگ سراسر تاریخ دانست. ممکن است جوانک شیک پوش، سخنگوی عقاید اساسی نویسنده باشد. استدلال او در بخش اعظم کتاب مقنع و متقاعد کننده است. اما نتیجه و فرجام کار وضوح چندانی ندارد و مساله خیر و شر را حل نکرده است….
رهنورد در بیشترین داستان‌ها و رُمان هایش سلیقه و انضباط هنری دارد. این خبرگی را ما با مطالعه آثار زیاد و متنوع نویسنده و تقریباً در سراسر پنجاه سال فعالیت نویسندگیش به وضوح در می‌یابیم. رُمان هایش طرح و توطئه منسجم و حساب شده دارند و برای مؤثر ساختن داستانهایش نیازی نمی‌بیند که از حوادث واقعی استفاده کند. بلکه خود حوادث مورد نیاز اندیشه های خود را خلق می‌کند و مانند اکثر نویسندگان صاحب قریحه سالهای زیادی می‌نویسد و بسیار پرکار است اما هر گز به ابتذال نمی‌گراید.
زبان و نثر نویسنده در رُمان‌هایش هم اغلب سایه نثر گذشته را دارد و شیوه نگارش او فصیح، ادبی، روان و جامع است و قابل فهم برای هرکس و از هر کجای قلمرو زبان فارسی.

وقتی رُمان چارگرد قلا گشتم پای‌زیب طلا یافتمدر ده فصل و 362 صفحه توسط نشر زریاب از چاپ بر آمد و روانه بازار شد، بازتاب گوناگونی داشت. یکی آن را شاهکار مسلم نامید. آدم تندخویی ادعا کرد که چند پاره و پراگنده است. دیگری که مزاج معتدلی داشت، خود را سرزنش می‌کرد که با خواندن آن چیزی دستگیرم نشد و فکر می‌کرد که مطالب کتاب از فهم او بالاتر است… اما من یافته های خودم را به رشتۀ تحریر می‌کشم و اگر خیالاتی و احساساتی شدم با بزرگواری خود مرا ببخشید.
رهنورد زریاب که تجربۀ ریالیسم و ناتورالیسم و اگزیستانتسیالیزم و پوچیزم و فرمالیسم و سایرایسمها را از سر گذرانده، در پیشینه ادبی‌اش تاثیرات صادق هدایت، صادق چوبک، ماکسیم گورکی، داستایوسکی، کافکا، سارتر، کامو و دیگران را در جبین داشته، اکنون نوبت تأثیر پذیری از ریالیسم جادویی و بانی آن مارکز است و هرکسی چار روزه نوبت اوست و می‌خواهد که در گذار از واقعیت موجود و یا ضد آن، در رُمان چارگرد قلا گشتم، حقیقت فردی یا فلسفی و سیاسی خاص خویش را بیافریند.
نویسندۀ مؤفق، آدم‌هایی عمدۀ داستانش «پسر کتاب فروش، پسر پینه دوز، دُر دانه، پهلوان سهراب و پسرش، گالیای عاشق و دیگران» را بر روی زمین به حرکت در می‌آورد و بر گرد آن‌ها حقایق جامعه و تاریخ را می‌گستراند. رُمان از همان آغاز اندیشمندانه و فلسفی است. حتا بچه های یله گرد کوچه وقتی روی بلندترین بام کوچه – بام خانه حاجی نعیم – رو به غروب می‌نشینند، حکمت پخش می‌کنند و فلسفی می‌اندیشند. کاری که با معیار های کلاسیک همسویی ندارد «آدمی عجب ظالم و ستمگر است؟» یا به ماجرای هابیل و قابیل و استبداد عبدالرحمان خانی می‌پردازند.
گاهی هم بازگشت می‌کنند به دوران مغول، فرزندان حضرت آدم تا دوران استبداد امیر عبدالرحمان خانی می‌رسند. روایان و نقالان داستان پیوسته گفت و گو دارند و ابراز نظر می‌کنند و نویسنده سخنان شان را به صورت مستقیم نقل می‌کند، در حالی که بعضی از این اشخاص مانند سهراب پهلوان رفته یامرده اند. یعنی وقتی با رُمان «چارگرد قلا گشتم» رو به رو می‌شویم، خیلی زود در می‌یابیم که سبک نگارش و ساختار روایی داستان با سایر آثار رهنورد زریاب تفاوت چشمگیری دارد. تفاوتی که خود نویسنده هم به آن باور دارد و می‌گوید «این رُمان هم به لحاظ ساختار جدید است و هم نخستین تجربۀ او در این نوع پرداخت داستانی است» حملات سپاه گران مغول و کشتار و خونریزی و فتح و شکست آنها، نخستین بخش رُمان را تشکیل می‌دهد که غارت و ویرانی ریازان و اسارت گالیا شاهدخت شهر را در پی دارد. ماجرای هاروت و ماروت و جوگی ها و حکیم بزرگ و غرش تانکهای سنگین و چرخبال های پر سر و صدا و شکستن سکوت دره ها و نعره تکبیر ساکنان دره به دنبال می‌آید. سپس نوبت اندیشه های افلاتونی و دینی و فلسفی که بیشتر پسرک کتابفروش آن‌ها را بر زنان می‌راند و پسران پینه دوز و افسر و دیگران پاسخآن را می‌دهند و یا توضیح می‌خواهند.
ناگهان حرف و حدیث میتروی مسکو و گالیا به رُمان راه می‌گشاید و خواننده فکر می‌کند که با دو داستان در یک کتاب روبرو است و از خود می‌پرسد که چرا چنین است…. مسکوی که در سال 1992 دگرگون شده و از سوسیالیسم بریده و حال بانکها و شرکت های بزرگ هستند که حرف اول را می‌زنند و پیپسی و کوکاکولا و ویسکی و سگرت امریکایی همه جا به چشم می‌خورند و نرخ دالر صعود کرده و دماراز روزگار مسکوی ها بر آورده است.
آشنایی با گالیا دخترک گلفروش و رفت و آمد با او و صحنه ها و گفت و گو هایی که حلاوت و عطر و طعم داستانی و کشش زیادی دارند (ص 65 تا 69 و 77 تا80) بعد کشف هویت افغانی راوی و ماجرای کشته شدن سرگی برادرش در جنگهای افغانستان و خشم و عصبانیت و اندوه فراوان گالیا و مادرش… خاطرات زیارت تمیم انصار و شهدای صالحین و پت پت بال کفترها و برف جنگی های بچه های شهرکهنه کابل… پسانتر جنگهای ذلت خیز داخلی و کشتار و غارت و ویرانی شهر کابل. خلقت بابای آدم و شیطان و نفس اماره و داستان یوسف زلیخا و حملات انگریز و استبداد هاشم خانی و اعلاحضرت همایونی. همین‌طور کارنامه های احزاب و رژیم های سرخ و سبز و سیاه و لشکرکشی های ابر قدرت ها و پیامد های تلخ و ناگوار آنان و چه چیزهای دیگر….
خلاصه که رُمان و ماجراهای آن را نمی‌توان تلخیص کرد. چیزی نیست که نویسنده در رُمان نیاورده باشد. هرچه می‌داند و هر چه می‌یابد، خواه تاریخ یا فلسفه و عرفان و جامعه شناسی یا فتوت و سیاست و اوهام و خیالات و افسانه ها و اسطوره. هرچه از زندگی خود و دیگران به یاد دارد و یا در کتاب ها دیده و خوانده، در طرح می‌گنجاند. تا حدی که گهگاهی خواننده عادی حیران می‌ماند و سر نخ از دستش در می‌رود.
طرح رُمان به قول مکتب ناتورالیستی و تیوری های قدیمی، شرح حال سراسر زندگی شخصیت و چهره خاصی نیست. بلکه برش ها و برگهایی از انواع دانش و علم و معرفت هست که از بالا و پایین و از عرض و طول و از چپ و راست و از همه جوانب، طرح کلی را ریخته و به سان یک تابلوی عظیم نقاشی و یا تصویر پانورامایی عمل می‌کند. اگر در بخشهایی هم به ظاهر سیر دوگانه دارد. هم از بابت مضمون و سوژه داستانی و هم از بابت تکنیک و شیوه ارایه و پرداخت داستان. اما این حالت دیر دوام نمی‌آورد و در ایستگاه هایی باهم تلاقی می‌کنند و یکدیگر را در آغوش می‌کشند.
نویسنده با استفاده و کاربرد اشعار فولکوریک و کلاسیک و توصیف های شاعرانه که گهگاهی این جا و آن جا به نظر می‌رسند، لذت خواندن رُمان را چند برابر می‌کند.
روایت داستانی گاهی مار پیچ است و گاهی تو در تو و گهگاهی هم زنجیره‌یی و مدور. رهنوردزریاب در این رُمان پوسته موجود آثار قبلی اش را می‌شکند و راه بکر و بدیع داستانی را بر می‌گزیند و موفق هم می‌شود. زمان و مکان و شیوه روایت داستان ویژگی های خودش را دارد.
این رُمان در سطحی از تخیل و دانش و تکنیک و آگاهی قرار دارد که نقد و بررسی و تحلیل آن محک و معیار و بر خورد جدی خاص خودش را می‌طلبد و شاید بتوان ادعا کرد که در عرصه خلاقیت، فوق العاده است و سبک خاص و ویژه خودش را دارد. نویسنده در رُمان چارگرد قلا گشتم کوچکترین حرکات، روایت ها، واکنش ها، اندیشه های چندین راوی در یک برهه زمانی و در صحنه واحدی با مهارت بیان و روی هم قرار می‌دهد. در هم می‌تند و دست آخر صحنه غنی و پر و پیمانی را در کلیت آن می‌آفریند.
نویسنده در این رُمان به نقل ها و افسانه های محلی و بومی و حکایات عبرت آموز گرایش دارد، در چند جایی گرایش به خصوصی و سر پوشیده‌یی هم به افکار چپ دهه چهل و پنجاه نشان می‌دهد.
بخش مربوط به روابط گالیا و راوی و رفت و آمد خانگی شان در مسکو و پذیرایی گالیا و مادرش در روستای آبایی شان از راوی، درخشش و تابش عجیب دارند و به تمام معنا زنده هستند.
همچنان این رُمان در عین حال عرصه‌ای است که نویسنده تسلط خود را در ارایه یک زبان ستره و پاکیزه ادبی هم در توصیف صحنه ها و هم در گفت و گوها با تمام ریزه کاری ها و قوتها به نمایش گذاشته و تثبیت کرده است. ذهنیت و تفکر نویسنده در این رُمان هم همان تفکر همیشه گیست: بدبینی، یاس، افسردگی، پوچی و تاریخ تکرار می‌شود….
و در فرجام تذکر این مطلب که آیا می توان همه حقایق و ماجرا های عظیم تاریخی و فلسفی و سیر و تفکر بشری را در یک ظرفی که رُمان نامیده می‌شود و لو هر چند قطور هم که باشد گنجاند؟! ببخشید پاسخ من مثبت نیست و اما از شما را نمی‌دانم….

نام کتاب: درویش پنجم
نویسنده: ره‌نورد زریاب
ناشر: نشر زریاب
چاپ نخست: زمستان 1395
شماره‌گان: 5000 نسخه

درویش پنجم
چه روز‌ها بودند آن روز‌ها! چه روز‌هایی بودند آن روز‌ها که تو همیشه می‌گفتی «من درویش پنجم استم…. درویش پنجم استم!»… و بازهم رایحۀ فضای همیشگی آثار نویسنده، جهان بی معنی ،مضحک و بدبینانه و نوستالوژی و از این قبیل مسایل «در این جهان همه چیز مضحک و بی معنی است!» و نویسنده ما را با همین چند جملۀ مختصر با فضای رُمان درویش پنجم آشنا می‌کند. به همان شیوه‌یی که استادان زبردست موسیقی هندی با نواختن آلاپ در آغاز راک ها و راگنی های شان، شنوندگان را با فضا و تکنیک ها و چارچوب پارچه هنری شان آشنا می‌سازند.
صحنه آغازین و اصلی داستان کبابی یا کاخ مهراب است. جایی که پاتوق درویش پنجم و یاران و دوستان و بچه هاست. محل باده گساری، مستی، فکاهه گویی و شوخی و شیطنت. بی اعتنایی به همه چیز و همه کس. جایی که همه جام های شان را به سر سلامتی درویش پنجم می‌نوشند… قصه های تر و تازه درویش پنجم را می‌شنوند. قصه های واقعی و غیر واقعی که برای هیچ کسی هم مهم نیست….
ولی زود این فضا عوض می‌شود و مسایل جدی و مهم مطرح می‌شوند. قصه استاد زبان روسی و سوال احمقانه‌یی که استاد را می‌رنجاند و شغلش را رها می‌کند و از مسکو می‌کوچد به یک شهر دور دست « در شهری که کسی باشد و نداند که یوشکین کی است، من نمی‌توانم زندگی کنم (ص11)
روز دیگر درویش پنجم می‌آید و می‌گوید همان طوری که برف روی زمین را می‌پوشاند و زیبا می‌سازد آدمیان نیز، زشتی‌ها و عیب‌های شان را می‌پوشانند… می‌پوشانند!…» و باز هم رفتن به کاخ مهراب و شیشه ها و جام‌ها و صحبت در باره ما یاکوفسکی و فلم و آتش گرفتن خانه‌یی در کوه و تصویر زن و مردی که تلاش دارند آتش را خاموش کند و نمی‌توانند. هیچ کس به کمک آنان نمی‌شتابد و تلاش‌های شان هم جایی را نمی‌گیرند و بعد از آن زن و مرد رقص کنان و پای کوبان فریاد می‌کشند.:
– زندگی ما تباه شد. مبارک باشد… مبارک باشد!
و فریاد شان سراسر شهر را فرا می‌گیرد. درویش پنجم می‌خواهد از این صحنه فلمی بسازد و می‌خواهد از فلم ساخته ناشده جشن بگیرد و سرد و جدی می‌گوید «می‌ دانی… می‌دانی؟ ساخته ناشده‌ها مهم استند… ساخته ناشده‌ها با شکوه استند. همین که چیزی ساخته شد… همه چیز به پایان می‌رسد»… (ص20) و صحبت ژان یل سارتر و رُمان برادران کار امازوف داستایویفسکی و تصویر ما پاکوفسکی و داوری‌ها و نتیجه گیری‌ها. تخریب لانه چلپاسه ها و فریاد و اعتراض چلپاسه های شکست خورده « ای استعمار گران زمین خوار…» بازهم رفتن به کبابی مهراب و پخش افکار به ظاهر عجیب و غریب «می‌دانید… می‌دانید… این هفته‌یی که گذشت، یک روز کم داشت!» و عجب و حیرت و اعتراض بچه‌ها و نقل قول اوژن یونسکو « وقتی آدمی به گرگدن مبدل شود… یک هفته… یک هفته هم می‌تواند شش… یا هشت روز باشد…» (ص26)
درویش پنجم می‌خواهد منظومه‌یی بسازد. در صد صفحه و کارهای یک سده جهان را از چین و جاپان و هند تا یمن و مصر و یونان و روم در آن فشرده بیاورد و نشان بدهد که ای آدمی، تو این هستی.
همین هستی…» (ص300) و سخن از قارون و ثروت افسانوی و تکبرش «خدا مرا سزاوار این همه ثروت ساخته است!» و پسر عمویش موسای پیامبر. سروده پرشکوهی که چهره راستین این جانور بی شاخ و دم را نشان دهد. جوهر آدمی که هیچ دگرگون نشده است و طعنه‌یی هم به فورد وتامپسن و بنیاد های خیر خواهانه شان!!! بنیاد سازی برای پوشاندن چهره های زشت شان و پرداختن به کار های خیر خواهانه. (ص32) هر چند درویش پنجم عقیده دارد که بنیاد سازی به کشور ما هنوز نیامده چون تراکم سرمایه هنگفت هنوز هم وجود ندارد اما خبر ندارد که کارهایی شروع شده و بنیادهای احمد و محمود و کلبی و مقصود… در کشور ما هم فعال شده و آه مارکس… مارکس! ارزش اضافی ارزش اضافی!» (ص33) تکنالوژی و جامعه سرمایه داری پیشرفته، مایه بهره کشی و نابودی زندگی طبیعی و زیستگاه های دنج و زیبا گردیده و عقل گرایی بشری را عامل این همه ویرانی می‌داند. نویسنده در این رُمان مستقیم اندرز نمی‌دهد ولی شما را غیر مستقیم به قبول عقیده‌ای ملزم می‌سازد.
و سرانجام تهمت بستن قارون به موسا و نفرین موسا و زیر خاک شدن قارون و گنج هایش در زیر زمین تا چهره راستین آدمی، بازهم پوشیده بماند…» و می‌رسد به نمایشنامه کالیگیولا امپراتور روم و نمایشنامه البرکامو، در این زمینه و ساختن اتاقی از مرمر و آخوری از عاج برای اسپش و دیدن نرون مادرکش پیکر برهنه مادرش را «نمی دانستم که مادری چنین زیبا دارم» و آتش زدن شهر روم و نظاره آتش از برجی بلند و چنگ زدن و سرود خواندنش و دعوای خدایی و از پرستش مردمان لذت می‌برد. (ص35)
توصیف مادرکشان و خونریزان دیگری همچون شاه اسماعیل صفوی در تبریز. یکی در روم و دیگری در تبریز. با فاصلۀ یک و نیم هزار سال که با سروده های شکوه‌مند و افشا گرانه شان خواستند که به آدمیان بگویند «ای آدمی… ای آدمی، تو چنین هستی… این است جوهر راستین تو ای جانور بی شاخ و دم… ما از روی این جوهر راستین تو پرده بر می‌داریم تا تو دریابی که چی هستی… چی هستی…» (ص36)
درویش پنجم دور نمی‌رود. از روم و تبریز می‌گذرد و به همین غزنه رو می‌آورد «به یاد بیاوریم که سلطان علاءالدین غوری، بهرام شاه را شکست داد و غزنه را بگرفت، دستور داد که شهر را آتش بزنند و مردمانش را بکشند. شهر غزنه هفت شبانه روز در آتش می‌سوخت…» (ص36) و باده گساری و جشن و سرور و مطربان این سروده او را با چنگ و چغانه می‌خواندند:
جهان داند که سلطان جهانم
چراغ دودۀ عباسیانم
علاءالدین حسین بن حسینم
که باقی باد ملک جاویدانم
چو برگل گونه دولت نشینم
یکی باشد زمین و آسمانم
«ای جانور بی شاخ و دم. تو همین هستی. جوهر راستین تو همین است…» (ص377) این علاءالدین و شهر غزنه در آتش، تصویر همان نرون است و آتش زدن شهر روم و چیزی دگرگون نشده است. « و ما همین سلطان جهان…. ها همین سلطان جهان در روز گار دیگری، هنگامی که از سلجوقیان شکست خورده بود، بدین گونه سر به آستان شاه سلجوقی می‌ساید:
ای خاک در سرای تو افسر من
ای حلقه بندگی تو زیور من
چون خاک کف پای تو بوسه زنم
اقبال همی بوسه زند بر سرمن
درویش پنجم بر آستان معبد بودا در شهر بوگایا آه می‌کشد و به مراقبه می‌پردازد و افسانه های پس از مرگ بودا و مولانای خودمان…» بودا هم می‌خواست از خود فرار کند. جوهر آدمها را تغییر دهد. و سخن می‌کشد به نادر خان و سردار هاشم خان که اگر ثروت و قدرت کالیگولا و نرون را می‌داشتند، همان کارها را می‌کردند «صبر کن صبرکن که در کشور قدرت های مالی به میان بیاید، آن گاه خواهی دید که این آدمهای فروتن و بی آزار به چه هیولاهایی مبدل می‌شوند…» و مرغ درویش پنجم یک پا دارد و به هیچ تغییر و اصلاحی عقیده ندارد و عصبانی می‌شود…(ص41) و سخن را می‌کشاند به جنگ ویتنام و بانی آن سرمایه های بزرگ «هاغولی به نام سرمایه های بزرگ می‌جنگد… و اما به نام آزادی و دموکراسی می‌جنگد… تا باز هم، جوهر راستین آدمها را، پنهان نگه دارد…. در حجاب نگه دارد… و در زمان ما، در سده بیستم، نرون و کالیگیولا و علاءالدین جهان سوز، همین سرمایه های بزرگ ونظامها و سیاستگران وابسته به این سرمایه های بزرگ و حتی دانشمندان و هنرمندان و نویسندگان وابسته به این سرمایه های بزرگ هستند در واقع فرمان‌روای اصلی جهان ما همین سرمایه های بزرگ هستند… در تمامی کودتا ها و در تمامی آشوب ها، دست های سرمایه های بزرگ و دست های نوکران و مزد بگیران این سرمایه ها کار می‌کنند… در واقع، جهان ما بازیچه سرمایه داری بزرگ شده است…»
نویسنده در این اثر برای یافتن انگیزه و آرزوهای نهفته انسان، نا خود آگاه درویش پنجم را بررسی می‌کند تا این ژرفای تاریک روان راوی را آفتابی کند و این ناخود آگاه بایگانی شده به آسانی به خود آگاهی رسیده و به تدریج و یکی پی دیگر به طرح داستانی مبدل شود. خود آگاه و ناخود آگاه و خواب و خیال به صورت نمادین در آثار نویسنده به ویژه در درویش پنجم خود نمایی می‌کند.
وقتی اتهامی را می‌شنود «تو، کمونیست شده ای… نشده ای ؟» می‌رنجد و پاسخ می‌دهد «از این انگ ها برمن مزن… من تنها درویش پنجم هستم. همین و بس… گذشته از این، مارکس و لنین هرگز کسانی را چون قارون، نرون، کالیگیولا و علاءالدین جهان سوز را ستایش نکردند، اما من …‌می‌کنم. من، این مردان بزرگ را ستایش می‌کنم… و بر آنان آفرین می‌گویم! زیرا این بزرگ مردان فداکاری کردند، … یعنی خودشان را بدنام ساختند تا به آدمیان… به این جانوران بی شاخ و دم نشان بدهند… بسیار برهنه نشان بدهند که چی هستند…. جوهر راستین شان چی است… چه ظرفیت و استعداد بی کرانی، برای پستی و سنگ دلی دارند… برای اهریمن شدن دارند، هیچ جانور دیگری… ها هیچ جان ور دیگری ندارد…» (ص42،43) چیزی که مارکس و لنین در نیافتند.
روایت ها و صحنه هایی از رُمان نشان می‌دهد که در پستوهای ذهن درویش پنجم، هنوز دلبستگی هایی به نظریات مارکس وجود دارد. واژه‌های کلیدی تضاد طبقاتی و استثمار و شی شدگی و از خود بیگانگی انسان، بت وارگی کالاها و ارزش اضافی و جامعۀ مصرف و ستم طبقاتی مالکان و شرکتهای بزرگ صنعتی و مالی و خود فریبی و ابتذال و سقوط ارزشها… راوی خواسته هایی داشته، چه فردی چه اجتماعی که ناکام مانده است. این میل ها و آرزوهای سرکوب شده آهسته آهسته سرک می‌کشند… آنهم در روزگاریکه اندیشه مارکسیستی دولت های مدعی مارکسیسم به سایه رفته و باور های سیاسی مارکسیستی عملاً سترون مانده اند…
و وصیت نامه مایا کوفسکی و سرود خوانی احمد ظاهر و نینواز و طبله استاد باشم که قیامت می‌کند و هوای آلوده شهر کابل که از همه جا خاک می‌بارد و رفتن به کبابی مهراب و همان بساط باده گساری و فکاهه و شیرین زبانی… و حرف و حدیث بودا که در حست و جوی خودش بود. از خودش نمی‌گریخت در عوض در پی در یافتن خودش بود.
قصه فروختن باغ و قصد جهان گردی و سیر آفاق و انفس و اندوه و غصه راوی و بچه ها و مهراب کبابی از رفتنش… نویسنده در درویش پنجم برای آن که بتوان سرکوب تاریخ را کم اثر کند، از گوشه های سرکوفته آن آغاز می‌کند. یعنی از ناگفته ها و آنچه را که مسکوت گذاشته شده و به ناخود آگاه جامعه رانده، سخن می‌گوید.
آثار بزرگ و پیشرو می‌توانند واقعیت های اجتماعی حاکم را بی ریشه کنند و تنها تصویر گر مستقیم جهان واقع نباشند. هنر واقعی با نفی واقعیت ها و ظاهراً بابی توجهی به واقعیت ها رخ می نماید که در عین این بی توجهی چه بسا گوشه هایی از واقعیت ها نیز فاش گردد و یک رُمان در صورتی می‌تواند خواننده را به کسب بصیرت مشخص تری نسبت به واقعیت هدایت کند که از درک اشیاء بر اساس شعور متعارف صرف فراتر برود. رُمان درویش پنجم شکل خاصی از بازتاب واقعیت است.
نویسنده می‌کوشد به درون ناخود آگاه راوی راه پیدا کند و به تفحص و استخراج بپردازد. معدنی که تمام شدنی نیست. رشد درونی درویش متوقف نمی‌شود و از خود شناسی در نمی‌ماند. به هر دلیل راوی و نویسنده چندان از سایه یکدیگر جدایی ندارند و می‌توان آنها را دو روی یک سکه و همزاد شمرد. سایه زشت و کارهای ناپسند و اعمال شر و فساد افراد حتی ماموران و سلاطین و جهان گشایان، حتی اشخاصی مانند قارون و فرعون و نرون و علاءالدین جهان سوز و انحصارات و کارتل های بزرگ بانکی و صنعتی که به عقیده روای داستان منحیث افشاگران بزرگ طبیعت حیوانی انسانها و بشریت توجیه و عمل طبیعی دانسته می‌شود.
دفتر دوم، قصه رفتن درویش پنجم است و بچه ها یادش می‌کنند. همه حسرت کنان تکرار می‌کنند «کاش که می‌بود…. درویش پنجم می‌بود!» و یک روز، نامه اش از شیراز می‌رسد. از حافظیه. جایی که هرچند صدا می‌زند. «حافظ… هی حافظ! من آمده ام… درویش پنجم آمده است…. پاسخی نمی‌شنود هیچ پاسخی نمی‌شنود و در این شهر کسی او را نمی‌شناسد… در شیراز کی می‌شناسد؟… و آرام آرام زمزمه می‌کند.
این جامه که من دارم، در رهن شراب اولی
ها این جامه که من دارم، در رهن شراب اولی
مزار حافظ باز است. دیواری ندارد. تنها گنبدی دارد که بر هشت ستون مرمرین استوار است و آسمانه گنبد چی نقش و نگاری دارد… چه کاشی های زیبا و چشم نوازی دارد… عطر گل ها و بوی درختها، حاضران بر گرد گور حافظ می‌چرخند و خود شان را بر مرمرهای گور می‌مالند… می‌مالند.» (ص74)
اما سراغ شیخ سعدی نمی‌رود و کنار آب رکنار باد و مصلا نمی‌رود…. نامه دیگری از تهران می‌رسد «در تهران استم. در پای تخت شاهان شاه آریا مهر!…» و خلوت کرده باشیشه و جام و از دوستان سینماگرش می‌نویسد و انتقاد از فلم های ایرانی که سطحی و عوامانه است و فقط چند فلم خوب دارد… و طرحی دارد سینمایی که می‌خواهد به شهبانو فرح پیشکش کند. راستی با یکی از توده‌یی های قدیم هم دیداری داشته. مرد کوچک و ناتوان و سالخورده… پیرمرد با حسرت از روزهایی یاد می‌کند که حزب توده شکوه و جلالی داشته است. «حزب می‌توانست قدرت را به دست گیرد… می‌توانست شاه را بر اندازد، اما… اما مسکو اجازه نمی‌داد… و می‌گفت که وقتش نرسیده است…» و عکسهای روزبه و سرهنگ سیامک را می‌آورد « همین طور مسکو اجازه نداد که از مصدق دفاع کنند مسکو می‌گفت… که مصدق یک ارباب زاده است و تحصیلات بورژوایی دارد…» و کودتای مرداد، عده‌یی را می‌کشد، عده‌یی را زندانی می‌سازد و بقیه را به شوروی و آلمان شرق فرار می‌دهد و گریه را بس می‌کند.
و می‌ترسد که کسی او را لو ندهد. و دوست سینماگر درویش می‌گوید «بی چاره وضع بدی دارد. خرج و خوراکش را هم، ما فراهم می‌سازیم. من و دوستان دیگر! می‌دانی… بیش‌تر از چهل و پنج سال ندارد. ولی به مرد هفتاد ساله‌یی می‌ماند…« (ص82،83) زن و فرزندانش هم او را ترک کرده اند. فراموشش کرده اند و رسم روزگار همین است. راه و رسم این جان وران بی شاخ و دم، همین است. کاری که ترحم نیست. گونه دیگری از ستم است «آخر، آدمیان… این جان وران بی شاخ و دم، ستم گری های بسیاری را یاد دارند.» و اگر لنین و استالین و بیریا شکست می‌خوردند، هم مانند این توده‌یی پیشین درهم شکسته می‌شدند و می‌گریستند؟…. و اگر حزب توده شاه را بر می انداخت و قدرت را می‌گرفت آیا به استالین و بیریایی که در شوروی دیدیم مبدل نمی‌شدند و رجوع می‌کند به مارکس و انگلس و لنین و استالین و بیریا. اما این یاد آوری ها گهگاهی توأم با آه و حسرت است. یا حرف و حدیث دیگری هم چاشنی آن می‌گردد که طعم خوشی ندارد…
درویش پنجم گزارشگر همه گوشه های اجتماعی و اقتصادی و تاریخی جامعه است. وقتی به کل بازدهی روایت های او نظر اندازیم، متوجه می‌شویم که او با طغیان کامل، ارزشهای ذاتی سرمایه داری صنعتی را به تصویر می‌کشد.
درویش پنجم دارای فردیت صرف نیست. بر خاسته اید یا لوژی و نظام اجتماعی است. راوی آدمیست منزوی و آدم های منزوی برایند شیوه انزوا سازی جامعه‌ای هستند که زیر ستم های سیاسی و اقتصادی قرار دارند.
نامۀ دیگر قصه پدر کلان بازرگان قالین و پسته است. پدرکلان، مرال مادر درویش پنجم را از دزدان کهسان هرات خریده و به خانه آورده است. زمانی که نابسامانی های دوران حبیب الله کلکانی و شاه امان الله ادامه داشته. دخترک دوازده ساله است و به مادر کلان کمک می‌کند. دخترک ذهنش آشفته و بیمار است. همواره می‌گرید و به زبان ترکمنی چیزهایی می‌گوید و پدرکلان و مادر کلان درویش پنجم چیزی نمی‌دانند.
مرال از قبیله اش به جبر جدا شده است. دیگر با قبیله و طبیعت و دشت های بیکران و سرد و سوزان و شبهای پرستاره و رمه و گله و بازی بره‌ها و بزغاله ها سر و کار ندارد و آه و حسرت و نوستالوژی او سالها ادامه می‌یابد. دیگر او هیچ صدایی از اشتر و بز و گوسفند نمی‌شنود. تماس او با طبیعت و قبیله ترکمنش قطع شده و مایه های عمیق عاطفی که این ارتباط سمبولیک به او می‌داد، از میان رفته است.
سرانجام با تلاش زیاد مادرکلان، دخترک چند کلمه و جمله فارسی یاد می‌گیرد و می‌فهمد که از دشت های سوی آفتاب نشست او را آورده اند. قبیله صحرا نوردش همواره در با بز و گوسفند قره قل و اشتر های شان در گردش کوچیدن بوده، خوراکش گوشت وشیر و شیر اسپ بوده و زنان قبیله اش قالین های زیبا می‌بافته. اسپی داشته تند و سرکش و دوست داشتنی و نامش قتلغ. هفت ساله بوده که سوارکاری آموخته…. مرال کم‌کم قد می‌کشد و زیبا و دوست داشتنی می‌شود. و پدرکلان برایش زیور و شلشله های نقره‌یی می‌خرد و پس از آن او را ترکمن دختر صدا می‌زنند. و مرال دختری می‌شود کاری و باری و بزان و گوسپندان پدرکلان را می‌دوشد، پنیر و مسکه و دوغ می‌سازد. پشت دستگاه قالین بافی می‌نشیند و قالینچه های زیبای ترکمنی می‌بافد. (97،98)
به هفده ساله گی قیامتی می شود در زیبایی و عمو و پدر درویش پنجم عاشق مرال می‌شوند و هر دو می‌خواهند که او را بگیرند. اما مرال عمو را دوست دارد و قالینچه‌یی می‌بافد. رنگین و پر از گلهای درخشان و برای عمو تحفه می‌دهد. عمو هم لباس ترکمنی می‌پوشد و از پدرش می‌خواهد که برایش اسپی بخرد و می‌خرد. اسپی سرکش و تند خو که مرال او را رام می‌کند، سوارش می‌شود و اسپ به او عادت می‌کند. عمو هم سوار کاری می‌آموزد و اسپ را قره داغ نام می‌گذارد. اسپ عمو و مرال را بسیار نزدیک ساخته و مرال در می‌یابد که دل عمو همیشه پایبند محبتش است.
اما این شادی عمو دیر نمی‌پاید… زیرا پدرکلان تصمیم می‌گیرد که مرال با پدر درویش پنجم عروسی کند چون برادر بزرگ است و مرال هیچ نمی‌گوید و خاموش و آرام کره‌هایی را که عمو برایش گرفته پیش رویش می‌گذارد و عمو با لباس های ترکمنی اش می‌رود و سالهای سال ناپدید می‌گردد.
مرال پس از ناپدید شدن عمو و عروسی با پدر درویش پنجم، چهره اش را دست نمی‌زند. جلو آیینه نمی‌نشیند. جامه اش همان جامۀ عادی ترکمنی است. از طلا و زیوراتی که خسرش خریده، استفاده نمی‌کند و همان کره و سلسله های نقره‌یی ترکمنی را دوست دارد. و غریزه زندگی را با ترانه های ترکمنی و قصه توره و راز و نیاز با قره داغ اسپ ترکمنی اش پر می‌کند.
مرال هیچ چیز را در باره عشق و علاقه اش به عمو به کسی بازگو نمی‌کند. تنها خود را فریب می‌دهد. یا لازم نمی‌داند. یا مسایل اخلاقی مانع می‌شود و حسی ناخود آگاه به او می‌گوید که نباید چیزی را با شوهر و مادرش در میان گذارد. زیرا در ناخود آگاه او و ذهنیت عمومی و ناخود آگاه جمعی، علاقه با عمو گناه و خیانت به شمار می‌آید… او در خانه تنهای تنهاست و کسی ترکمنی نمی‌داند و هم صحبتی ندارد. تا قصه بگوید و بشنود و سراغ عشق و مرگ نرود.
عشق مرال نسبت به قوم و قبیله ترکمن اش و نسبت به عمو در خیالبافی هایش ظاهر می‌شود و غالباً وجود خود را فقط با صورت سمبولیک محبت به قره داغ «اسپ ترکمنی» فاش می‌سازد. اسپی که موقعیت اسپ پیر مرد گادی ران در داستان سوگواری چخوف را دارد و سنگ صبور صاحبش شده است.
در وجود عمو با وجود عبادت هایش در شهر پرایاگا و بنارس و شاگرد برهمن شدن و در دامنه هیمالیا ریاضت کشیدن هنوز چهره منفی و تاریک در او بکلی سرکوب نشده و جنبه های شیطانی و کینه توزانه وجود دارد. این آثار آتش زیر خاکستر اند. روان او روان دو جنسیتی است. هم نکو کار هم زشتکار. روان مرال همان خواسته ها، احساسات و عواطف و دوستی با قوم و قبیله ترکمن و تمام نماد ها و نشانه های مربوط آنست. روان عمو واقع گرایی، سرسختی و قساوت است. هرچند او نقاب هایی عرفانی و غیره و غیره به چهره‌ می‌زند و سالها تحت سایه آن قرار می‌گیرد اما یک روز مجبور می‌شود که پرده دری کند و چهره کینه توز و انتقام جویش را آشکار سازد. عمو می‌پندارد که پدر و پدر کلانش گناهکار اند. عمو مار هپرا را با خود سر قبر پدرکلان می‌برد و مار را از سوراخی به درون گور های هر دو رها می‌کند و مار پیشانی هر دو را می‌گزد… دیده می‌شود که ناخود آگاه در جایگاهی بسیار تاریک و نهان عمو سالهای درازی پنهان شده و سر انجام کارش را کرده است. مار و مهره مار در بعضی اساطیر و باورهای عامیانه هم نماد عشق و زندگی بوده است و هم نماد مرگ و کینه و انتقام جویی.
اما مرال برای پرهیز نسبی از تنهایی و بیگانگی، نقابی میانه و انعطاف پذیر به چهره دارد و بازندگی و ازدواج نا خوشایند کنار آمده است و مزاج معتدلی در خانه شوهر از خود بروز می‌دهد. آغاز زندگی زناشوهری مرال، شور زندگی و عشق نیست و انجام آن هم مرگ است. مرال در تمام سالهای پس از ازدواجش غمگین به نظر می‌رسد و سرگرمی و دغدغۀ شیرینی می‌خواهد که بتواند توسط آن تنهایی اش را در باغ و خانه بزرگ پدرکلان پر کند. در کنار کار طاقت فرسای آشپزی و جمع و جور کردن خانه و اولادداری که شیره جانش را می‌مکد، چند ساعتی با قره داغ اسپ عمو راز و نیاز دارد.
درویش پنجم به لنینگراد می‌رود، به شهر پترکبیر «اگر روزی این اتحاد شوروی نباشد…. می‌دانی چه می‌شود. آن گاه خواهی دید که گروه ها و سازمان های ویران گر و ترسناکی به میان خواهد آمد… سرمایه های بزرگ لجام گسیخته می‌شوند. نظام ما را سرنگون می‌سازند… حکومت ها و هرکسی را که خوش شان نیاید، بر می‌اندازند و مزدوران خودشان را به قدرت می‌رسانند…» (ص116،117) و باز ادامه قصه مرال و یلدوز و سواری قره داغ. یلدوز دختر مرال جوان و زیبا می‌شود و قصه توره پیش می‌آید همان توره معروف. همان کسی که نادرخان او را به توپ بست و یلدوز نادیده به او دل می‌بندد.و زمزمه می‌کند « به دشتک ارزنه، توره قدم می‌زنه، یکی پیر بغلانی کتش سخن می‌زنه…توپ اول صدا کد، توره ره وارخطا کد…» پدر کلان و پدر می‌میرند. تکین برادر درویش پنجم هم در میدان قمار کشته می‌شود.
عمو دوره کالی یگا را شرح می‌دهد که دوره شر و فساد است و چهار صدو سی و دوهزار سال به درازا می‌کشد. شبیه دوره فتنه آخرالزمان ما و شما…. و همین طور قصه رستوران سادکو و رفتن به هسپانیه و مادرید و گاوبازی و سفر کولمبیا و زیر قطار شدن همسرش و عزم پسرش به گرفتن انتقام چه گوارا از بولیویا و امریکا باید نابود شود و تنهایی و غربت درویش پنجم و سرانجام گم و نیست شدنش.
نویسنده درویش پنجم و چارگرد قلا گشتم، از تکنیک سینمایی بهره می‌برد و با مونتاژ های بسیاری از تصاویر تکه تکه شده و جدا و پیوند زدن مجدد آنها یک تصویر کلی ارایه می‌دهد و ما را با خود به کبابی مهراب، کلاس درس زبان روسی، آتش گرفتن خانه بغل کوه و فریاد و اعتراض چلپاسه ها و کارنامه های نرون و علاءالدین جهانسوز و شاه اسماعیل صفوی، جنگ ویتنام، حافظیه شیراز سفر مسکو و دیدن مرال و عمو و یلدوز و توره و اسپانیا و کولمبیا و کجا ها می‌برد و فهم ما را با تصاویر و صحنه های پیشرفته دگرگون و افزون می‌سازد. نویسنده در این اثر تصاویر را از هم می‌گسلاند. قطعه قطعه می‌کند. بعد همه را در پهلوی هم چیده، از آن یک تصویر بزرگتر و رنگین تر و کلی تر پدید می‌آورد. درویش پنجم منطقاً یک رُمان چند پاره است.است. اما ره‌نورد زریاب با استادی چنان ما را مصروف نگهمیدارد و به پیش می‌راند که چندان توجهی به تغییر طرح و نظر گاهها نمی‌کنیم.
نویسنده در این رُمان به این دیدگاه برشت وفادار است که می‌گوید «هیچ شیوه‌ای حتا یک شیوه نو نمی‌تواند، همچنان نیرومند و ماندگار باشد و قوانین جاودانه زیبایی شناسی وجود ندارد.» برای آن که بتوان در واقعیت به ویژه در نیروی زنده آن (انسان) اثر عمیق نهاد، نویسنده باید از همه صناعات صوری پویا به ویژه شخصیت های بیگانه و پوچ گرا و شخصیت پردازی تازه بهره برداری کند یعنی به یک آشنایی زدایی فرمالیستی برسد.
شاید این رُمان از بابت ساختاری از سادگی طبیعی و منطق کلاسیک خارج شده باشد. اما نویسنده از بابت تغییر نظرگاه و از این سو به آن سو افکندنها، دراز گویی نمی‌کند و فزون از اندازه به شیوه کار خود متعهد و صادق است.
هنر یکی از گونه های تولید به شمار می‌رود و هنرمند باید نیروهای تولیدی روزگارش را دگرگون سازد. نو آوری در تکنیک های هنری و ادبی این رسالت را به عهده می‌گیرد و می‌تواند به شیوه مقنع و متقاعد کننده‌یی خواننده را با شگفتی رو برو سازد.
درویش پنجم یک ساخت کلی است. این ساخت خود یک سلسله ساخت های اجتماعی، اقتصادی، تاریخی، روانی، فلسفی و جزئی آن را در خویش دارد که چهره این یا آن جامعه و چگونگی این یا آن دوره را به ما نشان می‌دهد طرح، گفته ها و نشان دادنی که از هر بابت تازه است و با سایر آثار نویسنده متفاوت و حتی متناقض است و اما فرجام سخن آن که همان طوری‌که ژان پل سارتر گفته و در این کتاب هم آمده «هیچ اثری تمام شده نیست. بگو تو بگو که برادران کارامازوف تمام شده است… بگو تمام شده است؟!…